بنام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت...
سلام امروز روز تولدمه واسه همون بعد چند وقت امروزو واسه آپ انتخاب کردم . متنای این پست یه جورایی ویژه ان نه به خاطره اینکه تولدمه ها نه! به خاطره اینکه می خوام همشونو تقدیم کنم به دردآشنای عزیز.

آرزوي دل من...
در كوير سوزان تنهايي، دلم عطش ديدار هر چند كوتاه تو را دارد. در اين كوير بي انتها تنها ياد توست كه مرحمي بر زخم هاي بي قرار من است. اي تنها ماواي شب هاي تنهايي آغوشم را به روي همه ي غم ها مي گشايم چون در راه عشق لذت غم را هم بايد برد و من براي رسيدن به تو از درياي غم عبور خواهم كرد... مطمئن باش.
براي تو...
اي كاش فاصله ها آنقدر كم رنگ مي شدند كه عشق در زير پرتو رنگارنگ سخن جلوه اي دوباره يابد اگر امروز با نگاه مهربانت به نگاهم خيره نشوي براي فردا اميدي نخواهم داشت. سحر به ياد تو و براي تو دفتر شعرم را مي گشايم و برايت مي نويسم ... عزيزم دوستت دارم...
انتظار...
در انتظارت نشستم در كعبه ي صفا و يكرنگي و زير آسمان بي ريا منتظرم تا بيايي ولبانم را به لبخند شكوفا سازي و شادي را مهمان چشمان پرغرور و پر غبارم كني. در انتظارت هستم تا زمزمه هاي دلتنگي خود را به تو بگويم. واژه ي غريبي است ...
واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار .هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو. چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟



تنهاي تنهايم
خدايا صد سخن دارد دل بيمار و تنهايم
نمي داند كسي اينجا اسير درد و غم هايم
نمي داند كسي قلبم گرفته از دورنگي ها
نمي داند كسي ديگر رسيده جان به لبهايم
ندارم مونس و ياري كه باشد همدم اين دل
به تنهايي خود اشكم شده همدرد دو شبهايم
نشسته بغض شكفته درون سينه ي تنگم
هر آن چه مي زنم فرياد كسي نشنيده آوايم
اگر تمام عالم همه همدرد من باشند
اگر با من نباشي تو بدان تنهاي تنهايم
چشم هاي تو شاعرم كرد....
چشم هايت را باز كن
ببين چگونه شاعرم كردي
و در تنگناي عشق
تنهاي تنها رهايم ساختي
من شوق نوشتن را از چشمان آتشين تو آموختم
من با ياد تو شاعر شدم
به اميد نگاه تو نوشتم
چشم هايت را باز كن
انگار عشق
فداي غرور من و اشتباه تو مي شود...



با یادت به شب رساندم . . . و چه شبهای طویلی که با رویایت ، به استقبال سحر رفتم . کاش می دیدی که وقتی نگاهت می کنم، سر به زیر می افکنم تا ... تا عشق را در چشمانم نیابی . پرده ای از حجب و حیا بین من و تو ، فاصله ای به اندازه ی مدار کهکشانها را پدید آورده کاش چیزی یا کسی این پرده را کنار می زد تا ... تا ما یکدیگر را از پس پرده نبینیم . نمی دانم چه حسی در وجودت به من داری. . . ! ولی خوب می دانم که هستی ام در پس نگاه توست . لحظه ای به من نگاه کن.

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد.
بگذار تا همگان بدانند دوستت دارم واهمه اي نيست مرا خجالتي نيز نمي باشد. بگذار تا کهکشان ها بدانند دوستت دارم و بدانند که نور آنها عاريتي ست ؟ عاريه اي از سوختن بي انتهاي دل من. بگذاراقيانوس ها بدانند دوستت دارم و بدانند که آب شور حجمشان ، ثمره ي اشک دلتنگي هاي من است.



ديشب داشتم تو گورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره...
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم



نگاه رمز بين المللي قلب هاست نگاه من نياز به ترجمه ندارد تو هر جاي دنيا كه باشي و به هر زباني كه تكلم كني از نگاهم فقط يك چيز را مي خواني: دوستت دارم

گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم. گفتم:کجا ؟ گفت: رو قلبت. گفتم مگه مي توني ؟ گفت: آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه. بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت. گفتم اين چيه ؟ گفت: سيسسسسس. ساکت شدم. گفتم: بنويس ديگه، چرا معطلي. خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت. دوست دارم ديوونه. اون رفته، خيلي وقته، کجا ؟ نمي دونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده
...دوست دارم ديوونه...



زندگي
چون قفسي است
قفسي تنگ پر از تنهايي
و چه خوب است
لحظه ي غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز
مهم نيست دريايي وسيع باشي يا برکهاي کوچک اگر زلال باشي آسمان در تو پيداست.
+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت
16:55 |