تبليغاتX
درد آشنا

دوستت دارم

 لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم

 دوستت دارم

 زمانی که دستت، دستانم را می فشارد

 دوستت دارم

زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم

 و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن

 دوستت دارم

 زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم

دوستت دارم

 و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود

 گمان کنم که این عشق است

 و همان لحظه ای که دستم در دستان توست

 لحظه عاشقی....

 

 

فکر مي کردم ؛ عاشق شدن يه هنره ؛ کار هر کسي نيست ؛ سخته! بعد فهميدم عاشق کردن چقدر از اون سخت تره ! ديدم اين عاشق ماندنه که کار هر کسي نيست ! اما حالا فهميدم اينکه : هميشه لياقت عشقت رو داشته باشي از همه اين چيزا سخت تره.

                                                               

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت تو بود زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود زيباترين اعترافم عشق تو بود

                                                               

 

میدانم که در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخساره ام تغییر میکند

و صدای قلبم آبرویم را به تاراج میبرد مهم نیست که او مال من نباشد مهم اینست

که فقط باشد

زندگی کند

 لذت ببرد

و نفس بکشد !!!!

 

 

با تو بوده ام همیشه و همه جا

با تو نفس کشیده ام

با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنان که جسم را از روح و زمین را از آفتاب و درخت را از آب

تو دلیل هستی و حیات من بوده ای و هستی

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام: علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است: همیشه با تو

 

 

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

بلبل پرشکسته را خیال آشیانه نیست

بریده ام از این زمین بریده ام از آسمان

به جز خیال و یاد تو در این دلم بهانه نیست

 

عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر دقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

 

کاش شبی فارغ از این دار فنا، مثل کودکی بی غصه و غم، بعد عصری همه بازی و خروش، سر به زانوی تو بگذارم در خواب روم. بعد از آن خواب لطیف چشم اگر باز نشد نیست مهم به خدا نیست مهم.

می دونی چرا وقتي گريه می کنی آروم می شی؟! چون اشکهای سردت قبل از اينکه از مجرای چشم سرازير بشه يه سری به قلبت می زنه . بعد قلبت که خيلی داغه حرارتشو می ده به اشکات و اشکات گرم می شن. اونوقت اشکات هم سرما شو نو می دن به قلبت. اينجوريه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم...

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 23:28 |

بنام خالق هستي بخش

سلام...

و باز این من هستم که به سراغ همان خودکار آبی بی جوهر هجوم می برم و بر صفحه های بی خط دفترم جملاتی از ذهن خسته ی خود مکتوب می کنم......  و اما این بار با تو سخن می گویم. می نویسم تا بخوانی، می نویسم تا بدانی، می نویسم تا فکر کنی بر آنچه بر تو گذشت. و حالا می خواهم با ذغال سیاه چشمانم بر قلب تو احساس را حک کنم تا هر زمان که آن را با چاقوی معنا پاره پاره کردی، اشکی از من باز یابی که تنهایی تو را با خود می شوید. از منی یاد کنی که همیشه نگاهت را در کنج کوله بارم به همراه دارم. اگر می نویسم به خاطر قلبم است، زیرا که دستان گرم تو بود که قلب یخی ام را نوازش داد... زیرا که نگاه نقره ایت به من نوشتن آموخت  و آتشی که از آن روشن کرد هنوز رنگ خاموشی به خود نگرفته است.

                                                                         

                                                                                                        

 

از سنگ ها فاصله می گيرم و به عشق نزديک می شوم . کمی به درختان فکر می کنم و به شاخه هايی که با نام تو پرنده ميشوند و به پرنده هايی که بالهايشان گاهی بالاتر از آسمان می رود.

وقتی همه گياهان خوابيده اند، خودم را در شادترين شبنم تماشا می کنم و به ياد تو می افتم که يک روز آينه ای به من دادی و گفتی دلت را با اين آينه آشتی بده!...

باور کن دلم می خواهد تا صبح قيامت روبه رويت بنشينم و با تو حرف بزنم، حرف هايی تازه تر از بهار، حرف هايی از جنس دل های بيقرار. حرف هايی که هيچ پنجره ای نه ديده و نه شنيده باشد.

از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله ميگيرم و به تو نزديک می شوم . کمی به ابر ها فکر ميکنم که هميشه دستهايشان پر از باران است .

آيا کسی در آسمان ها مرا می شناسد؟ آيا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان قدم بزنم؟ آيا کسی در آنجا به من سيب تعارف خواهد کرد؟ آيا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگويم؟

ای زلالی ترين آيه هستی! اگر تو بهترين نباشی پس چيستی؟ من ايمان دارم اگه چشم ستاره ها به تو بيفتد تا ابد ساکن زمين خواهند شد.

از خودم فرسنگ ها فاصله می گيرم و بی آنکه به جزر و مد دريا فکر کنم، نام تو را روی پيشانی ساحل می نويسم...

دوستت دارم...

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد   

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ...

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد

بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را ...

 

 

چتر قرمز مال من بود اما او زود تر از من آن را بر مي داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت مي باريد زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.از شدت عصبانيت تا سر خيابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.وقتي چتر را باز کردم دلم شکست.او هر روز چتر سوراخ مرا با خود مي برد و چترش را براي من مي گذاشت.

                                                               

                        

 

شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد مي گشت كه يهو يك ستاره بهش چشمك زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آروم آورد پايين، ميدوني چرا؟ آخه گل ها هيچ وقت خيانت نمي كنن واسه همينه كه گل آفتابگردان هميشه شب ها سرش پايينه...

                                                                

ترانه هميشگی...

 هزار بار چشمانت را سروده ام

 هزار بار ديگر نيز می سرايم

 تا جهان يکسره شعری شود

 در چشمان تو

 و کبوتران بی آرام دستانت را

 پرواز خواهم داد

 تا کوچه کوچه داستانگونه های تو را بازگو کنند

 هزاران بار عشق تو راگريسته ام، هزار بار ديگر ميگريم

 تا جهان يکسره رودی شود، فراخور دريای سينه تو

 تا درآسمان گمشده ي غروب ، تو را فرياد کنند!

 

                                                                  

                                                              

 مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد

در دايره حضورش تو را به من نشان دهد

 مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم

هر وقت دلم هواي تو را كرد

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت كنند

 مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم 

كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند

دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد 

مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند 

پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند 

عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 23:17 |

 

 برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی

      پرهایش را بزن خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند...

 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست .

دوست داشتن آن است که گل را بچینی تا ببویی ،اما عشق آن است که خاک شویی تا گل بماند.

 

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و محكوم شدم به تنهايي. كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند:   دوستت دارم

 

                             


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 15:38 |

به نام تک حامی پرستوهای بی آشیان

سلام...

                                                                 

 

دستهايت دلم را می لرزاند. واين غول بدسرشت ناگهان, گنجشكی می شود بی پناه، برای دستهای بی نهايت زيبا ومهربان تو. اين روزها، كه باد می آيد و جهان در هذيان مرگ ناله می كند،  هوس خواب دارم. ميان گودی دستهای تو

                                                                               

يه قصه براي بچه هاي عاشق

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سیبه متنفرم

                                                                   

                       

                   باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم... مي خوام بهت بگم بي تو چيا كشيدم

غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نزديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد
 
!
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار
 
تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم
 
که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن !
         
تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!

                                                                 

                                

در گفتن يک حرف حاشيه رفتم وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!! تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم:   دوستت دارم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 23:35 |

بنام آنكه تو را آفريد

سلام

 

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم
اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی
من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده

 

بي تو

بي تو اينجا فقط پاييز است. سوز و سرمايش تنم را مي لرزاند چرا كه لحظه ي وداع، گرماي وجودت را از من گرفت. اينجا پرستوها پرواز نمي كنند و تو نظاره گر همه ي شكستن ها و بي پناهي ها اشك از گونه هايم پاك مي كني و مرا تنگ در آغوشت مي فشاري با طبقي از نور كه از آسمان برايم تحفه آوردي بهتر از همه ي هديه هاست... و من در آن سوي همه ي حسرت ها خيره در چشمان قاب عكسي كه شبيه لحظه ي خنده ي ديروز توست، غافل از آن، غافل از نگراني نبودن فردايت به دنبال تو مي گردم...

 

 

کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد...کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد... کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خستم

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داري

  

                                                                               

زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم

 

برای تو می نويسم.برای تو که روزی آسمان دلت ابری بود.هروقت دلتنگ شدی سری به دفترچه خاطراتمان بزن.هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روی ابرها نقاشی می کنند.کوچه ی بن بست ما منتظر است تا صدای قدم هايت را به گوش پنجره ی اتاقم برساند.به سويم بیـــا!من در جاده سر نوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا اميدی پنهانم...با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رويايی خيال می شوم و از جاده پر از ابهام و ترديد می گذرم و به بهار می رسم.من بهار زندگيمان را در واژه های سبز يافته ام.پس بيا انديشه هايمان را عاشقانه پرواز دهيم به سمت فردايی که هرگز ميزبان تلخی ها نخواهد شد...

                                                               

آخه كه چه ساده خواستمت،  روي چشام مي ذاشتمت

دشنه شدي به جون من،  گفتي نمي شناسمت

آخه چه بهونه گير شدي،  من كه نمي شه باورم

گفتي هواي عشق تو،  ديگه پريده از سرم

مگه نخواستي جون بدم،  اين دل و اين دشنه ي تو

تموم كن اين وصيتو،  بذار بشم خراب تو

 

آرامم

هم جنس نگاهت

هم رنگ دستهایت

گاه سرخ وگاه گاهی سبز...

مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و

آغوشت خیال...

دستهایت اینجاست

نگاهت...

صدایت...

خنده ات!

دیگرچه می خواهم

هیچ!

دستهایت را دردستهایم جاگذاشته ای!

نگاهت را درنگاهم،

وخیالت را درخیالم...

ومن،

آرامم!

آرامترازهمیشه...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت 23:42 |

 

بنام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت...

سلام امروز روز تولدمه واسه همون بعد چند وقت امروزو واسه آپ انتخاب کردم . متنای این پست یه جورایی ویژه ان نه به خاطره اینکه تولدمه ها نه! به خاطره اینکه می خوام همشونو تقدیم کنم به دردآشنای عزیز.

 

                                       

آرزوي دل من...

در كوير سوزان تنهايي، دلم عطش ديدار هر چند كوتاه تو را دارد. در اين كوير بي انتها تنها ياد توست كه مرحمي بر زخم هاي بي قرار من است. اي تنها ماواي شب هاي تنهايي آغوشم را به روي همه ي غم ها مي گشايم چون در راه عشق لذت غم را هم بايد برد و من براي رسيدن به تو از درياي غم عبور خواهم كرد... مطمئن باش.

 

براي تو...

اي كاش فاصله ها آنقدر كم رنگ مي شدند كه عشق در زير پرتو رنگارنگ سخن جلوه اي دوباره يابد اگر امروز با نگاه مهربانت به نگاهم خيره نشوي براي فردا اميدي نخواهم داشت. سحر به ياد تو و براي تو دفتر شعرم را مي گشايم و برايت مي نويسم ... عزيزم دوستت دارم...

 

انتظار...

در انتظارت نشستم در كعبه ي صفا و يكرنگي و زير آسمان بي ريا منتظرم تا بيايي ولبانم را به لبخند شكوفا سازي و شادي را مهمان چشمان پرغرور و پر غبارم كني. در انتظارت هستم تا زمزمه هاي دلتنگي خود را به تو بگويم. واژه ي غريبي است ... 

واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار .هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو. چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟

                                                       

تنهاي تنهايم

خدايا صد سخن دارد دل بيمار و تنهايم

نمي داند كسي اينجا اسير درد و غم هايم

نمي داند كسي قلبم گرفته از دورنگي ها

نمي داند كسي ديگر رسيده جان به لبهايم